غزل شمارهٔ ۲۷۰۳
ز مهجوران نمیجویی نشانیکجا رفت آن وفا و مهربانی
در این خشکی هجران ماهیانندبیا ای آب بحر زندگانی
برون آب ماهی چند ماندچه گویم من نمیدانم تو دانی
که باشم من که مانم یا نمانمتو را خواهم که در عالم بمانی
هزاران جان ما و بهتر از مافدای تو که جان جان جانی
مرا گویی:« خمش، نی توبه کردیکه بگذاری طریق بیزبانی؟!»
به خاک پای تو باخود نبودمز مستی و شراب و سرگرانی
به خاموشی به از خنبی نباشمنمیماند می اندر خم نهانی
شراب عشق جوشانتر شرابی استکه آن یک دم بود، این جاودانی
رخ چون ارغوانش آن کند آنکه صد خم شراب ارغوانی
دگر وصف لبش دارم ولیکندهان تو بسوزد گر بخوانی
عجب مرغابی آمد جان عاشقکه آرد آب ز آتش ارمغانی
ز آتش یافت تشنه ذوق آبشکند آتش به آبش نردبانی