غزل شمارهٔ ۲۶۹۷
بدید این دل درون دل بهاریسحرگه دید طرفه مرغزاری
در او آرامگاه جان عاشقدر او بوس و کنار بیکناری
که فردوسش غلام آن گلستانبهشت از سبزه زارش شرمساری
به هر جانب یکی حلقه سماعیبه زیر هر درختی خوش نگاری
اگر پیری درآید همچو کافورشود گل عارضی مشکین عذاری
چو شیر اسکست جان زنجیرها رارمید آن سو چو مجنون بیقراری
برفتم در پی جان تا کجا شددر آن رفتن مرا بگشاد کاری
بدیدم طرفه منزلهای دلکشولیک از جان ندیدم من غباری
بگو راز مرا تا بازآیدوگر ناید بیا واپس تو باری
نشانیها بیاور ارمغانیکه تا تن را کنم من دارداری
کیست آن مه خداوند شمس تبریزخداخلقی عجیبی نامداری