گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۹۱

نگفتم دوش ای زین بخاریکه نتوانی رضا دادن به خواری
در آن جان‌ها که شکر روید از حقشکر باشد ز هر حسیش جاری
اگر صد خنب سرکه درکشد اونه تلخی بینی او را نی نزاری
خدایت چون سر مستی نداده‌ستحذر کن تا سر مستی نخاری
از آن سر چون سر جان را شراب استهمی‌نوشد شراب اختیاری
ز تو خنده همی پنهان کند اوکه او خمری است و تو مسکین خماری
چو داد آن خواجه را سرکه فروشیچه شیرین کرد بر وی سوکواری
گوارش خور از آن رخسار چون ماهکز آن یابند مردان خوشگواری
درآید در تن تو نور آن ماهچنان کاندر زمین لطف بهاری
ببخشد مر تو را هم خلعت سبزرهاند مر تو را از خاکساری
تصورها همه زین بوی بردهبرون روژیده از دل چون ذراری
تفضل ایها الساقی و اوفرو لکن لا براح مستعار
و صبحنا بخمر مستطابفان الیمن جما فی ابتکار
و مسینا بخمر من صبوحو دم و اسلم ایا خیر المداری