غزل شمارهٔ ۲۶۸۹
منم غرقه درون جوی بارینهانم میخلد در آب خاری
اگر چه خار را من مینبینمنیم خالی ز زخم خار باری
ندانم تا چه خار است اندر این جویکه خالی نیست جان از خارخاری
تنم را بین که صورتگر ز سوزنبر او بنگاشت هر سویی نگاری
چو پیراهن برون افکندم از سربه دریا درشدم مرغاب واری
که غسل آرم برون آیم به پاکیبه خنده گفت موج بحر کاری
مثال کاسه چوبین بگشتمبر آن آبی که دارد سهم ناری
نمیدانم که آن ساحل کجا شدکه پیدا نیست دریا را کناری
تو شمس الدین تبریز ار ملولیبه هر لحظه چه افروزی شراری