گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۲۴

برخیز که جان است و جهان است و جوانیخورشید برآمد بنگر نورفشانی
آن حسن که در خواب همی‌جست زلیخاای یوسف ایام به صد ره به از آنی
برخیز که آویخت ترازوی قیامتبرسنج ببین که سبکی یا تو گرانی
هر سوی نشانی است ز مخلوق به خالققانع نشود عاشق بی‌دل به نشانی
هر لحظه ز گردون برسد بانگ که ای گاوما راه سعادت بنمودیم تو دانی
برخیز و بیا دبدبه عمر ابد بینتا بازرهی زود از این عالم فانی
او عمر عزیزی است از او چاره نداریاو جان جهان آمد و تو نقش جهانی
بر صورت سنگین بزند روح پذیردحیف است کز این روح تو محروم بمانی
او کان عقیق آمد و سرمایه کان‌هادر کان عقیق آی چه دربند دکانی