غزل شمارهٔ ۲۶۱۵
هم پهلوی خم سر نه، ای خواجهٔ هرجاییپرهیز ز هشیاران وز مردم غوغایی
هشیار به سگ ماند جز جنگ نمیداندتو جنس سگ کهفی از جنگ مبرایی
سر بر در خمخانه زد آن سگ فرزانهچون دید در آن درگه شکر و شکرافزایی
بیرون مرو ای خواجه زین صورت دیباچهاین جاست تماشاها تو مرد تماشایی
بس مست طرب خورده آهنگ برون کردهدر سرکه درافتاده آن خوش لب حلوایی
سر پهلوی آن خم نه کوزه به بر خم بهبجهی به سوی او جه ای مست علالایی