غزل شمارهٔ ۲۵۷۲
جانا به غریبستان چندین به چه میمانیبازآ تو از این غربت تا چند پریشانی
صد نامه فرستادم صد راه نشان دادمیا راه نمیدانی یا نامه نمیخوانی
گر نامه نمیخوانی خود نامه تو را خواندور راه نمیدانی در پنجهٔ ره-دانی
بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کسبا سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی
ای از دل و جان رسته دست از دل و جان شستهاز دام جهان جسته بازآ که ز بازانی
هم آبی و هم جویی هم آب همیجوییهم شیر و هم آهویی هم بهتر از ایشانی
چند است ز تو تا جان تو طرفه تری یا جانآمیختهای با جان یا پرتو جانانی
نور قمری در شب قند و شکری در لبیا رب چه کسی یا رب اعجوبه ربانی
هر دم ز تو زیب و فر از ما دل و جان و سربازار چنین خوشتر خوش بدهی و بستانی
از عشق تو جان بردن وز ما چو شکر مردنزهر از کف تو خوردن سرچشمه حیوانی