غزل شمارهٔ ۲۵۶۱
مسلمانان مسلمانان مرا جانی است سوداییچو طوفان بر سرم بارد از این سودا ز بالایی
مسلمانان مسلمانان به هر روزی یکی شوریبه کوی لولیان افتد از آن لولی سرنایی
مسلمانان مسلمانان ز جان پرسید کای سابقورای طور اندیشه حریفان را چه میپایی
مسلمانان مسلمانان بشویید از دل من دستکز این اندیشه دادم دل به دست موج دریایی
مسلمانان مسلمانان خبر آن کارفرما راکه سخت از کار رفتم من مرا کاری بفرمایی
مسلمانان مسلمانان امانت دست من گیریدکه مستم ره نمیدانم بدان معشوق زیبایی
مسلمانان مسلمانان به کوی او سپاریدمبر آن خاکم بخسپانید زان خاک است بینایی
مسلمانان مسلمانان زبان پارسی گویمکه نبود شرط در جمعی شکر خوردن به تنهایی
بیا ای شمس تبریزی که بر دست این سخن بیزیبه غیر تو نمیباید توی آنک همیبایی