غزل شمارهٔ ۲۵۵۸
الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانیتو خود از خانه آخر ز حال بنده می دانی
به حق اشک گرم من به حق روی زرد منبه پیوندی که با تستم ورای طور انسانی
اگر عالم بود خندان مرا بیتو بود زندانبس است آخر بکن رحمی بر این محروم زندانی
اگر با جمله خویشانم چو تو دوری پریشانممبادا ای خدا کس را بدین غایت پریشانی
بر آن پای گریزانت چه بربندم که نگریزیبه جان بیوفا مانی چو یار ما گریزانی
ور از نه چرخ برتازی بسوزی هفت دریا رابدرم چرخ و دریا را به عشق و صبر و پیشانی
وگر چو آفتابی هم روی بر طارم چارمچو سایه در رکاب تو همیآیم به پنهانی