غزل شمارهٔ ۲۵۴۵
مگر مستی نمیدانی که چون زنجیر جنبانیز مجنونان زندانی جهانی را بشورانی
مگر نشنیدهای دستان ز بیخویشان و سرمستانوگر نشنیدهای بستان به جان تو که بستانی
تو دانی من نمیدانم که چیست این بانگ از جانموزین آواز حیرانم زهی پرذوق حیرانی
صلا مستان و بیخویشان صلا ای عیش اندیشانصلا ای آنک میدانی که تو خود عین ایشانی