غزل شمارهٔ ۲۵۳۸
حجاب از چشم بگشایی که سبحان الذی اسریجمال خویش بنمایی که سبحان الذی اسری
شراب عشق میجوشی از آن سوتر ز بیهوشیهزاران عقل بربایی که سبحان الذی اسری
نهی بر فرق جان تاجی بری دل را به معراجیز دو کونش برافزایی که سبحان الذی اسری
بپرد دل بیابانها شود پیش از همه جانهابه ناگاهش تو پیش آیی که سبحان الذی اسری
هر آن کس را که برداری به اجلالش فرود آریدر آن بستان بیجایی که سبحان الذی اسری
دلم هر لحظه میپرد لباس صبر میدرداز آن شادی که با مایی که سبحان الذی اسری
ز هر شش سوی بگریزم در آن حضرت درآویزمکه بس دلبند و زیبایی که سبحان الذی اسری
حیاتی داد جانها را به رقص آورده دلها راعدم را کرده سودایی که سبحان الذی اسری
گریزان شو به علیین دلا یعنی صلاح الدینچو تو بیدست و بیپایی که سبحان الذی اسری