غزل شمارهٔ ۲۵۲۲
دل پردرد من امشب بنوشیدهست یک دردیاز آنچ زهره ساقی بیاوردش ره آوردی
چه زهره دارد و یارا که خواب آرد حشر ما راکه امشب مینماید عشق بر عشاق پامردی
زنان در تعزیت شبها نمیخسبند از نوحهتو مرد عاشقی آخر زبون خواب چون گردی
دلا میگرد چون بیدق به گرد خانه آن شهبترس از مات و از قایم چو نطع عشق گستردی
مرا هم خواب میباید ولیکن خواب مینایدکه بیرون شد مزاج من هم از گرمی هم از سردی