غزل شمارهٔ ۲۵۰۹
بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانیفغان برخاست از جانهای مجنونان روحانی
میان نعرهها بشناخت آواز مرا آن شهکه صافی گشته بود آوازم از انفاس حیوانی
اشارت کرد شاهانه که جست از بند دیوانهاگر دیوانهام شاها تو دیوان را سلیمانی
شها همراز مرغانی و هم افسون دیوانیبر این دیوانه هم شاید که افسونی فروخوانی
به پیش شاه شد پیری که بربندش به زنجیریکز این دیوانه در دیوان بس آشوب است و ویرانی
شه من گفت کاین مجنون به جز زنجیر زلف مندگر زنجیر نپذیرد تو خوی او نمیدانی
هزاران بند بردرد به سوی دست ما پردالیناراجعون گردد که او بازی است سلطانی