غزل شمارهٔ ۲۴۹۳
رو بنمودی به تو گر همگی نه جانمیدیده شدی نشان من گر نه که بینشانمی
سیمبرا نه من زرم لعل لبا نه گوهرمجوهر زر نمودمی گر نه درون کانمی
لطف توام نمیهلد ور نه همه زمانه رااز هوس تو ای شکر همچو مگس برانمی
گلبن جان به عشق تو گفت اگر نترسمیسوسن وار گشتمی سر همه سر زبانمی
گوید خلق عاقلی یک نفسی به خود بیاگفتم اگر چنینمی یک نفسی چنانمی
سیم قبای ماه اگر لایق کوی تو بدیمن کمرش گرفتمی سوی تواش کشانمی
موج هوای عشق تو گر هلدی دمی مراآتشها بکشتمی چاره عاشقانمی
گر نه ز تیر غیرت او چشم زمانه دوختیفاش و عیان به دست او بر مثل کمانمی
از تبریز و شمس دین رمز و کنایت است اینآه چه شدی که پیش او من شده ترجمانمی