غزل شمارهٔ ۲۴۹۰
ساقی جان فزای من بهر خدا ز کوثریدر سر مست من فکن جام شراب احمری
بحر کرم توی مرا از کف خود بده نواباغ ارم توی مها بر بر من بزن بری
ای به زمین ز آسمان آمده چون فرشتهایوی ز خطاب اشربوا مغز مرا پیمبری
بزم درآ و می بده رسم بهار نو بنهای رخ تو چو گلشنی وی قد تو صنوبری
گرچه به بتکده دلم هر نفسی است صورتینیست و نباشد و نبد چون رخ تو مصوری
می چو دود بر این سرم بسکلد از تو لنگرمچهره زرد چون زرم سرخ شود چو آذری
بحر کرم چه کم شود گر بخورند جرعهایفضل خدا چه کم شود گر برسد به کافری
این دل بیقرار را از قدحی قرار دهوین صدف وجود را بخش صفای گوهری
یا برهان ز فکرتم یا برسان به فطرتمیا بتراش نردبان باز کن از فلک دری