غزل شمارهٔ ۲۴۸۷
هست به خطه عدم شور و غبار و غارتیآتش عشق درزده تا نبود عمارتی
ز آنک عمارت ار بود سایه کند وجود راسایه ز آفتاب او کی نگرد شرارتی
روح که سایگی بود سرد و ملول و بیطربمنتظرک نشسته او تا که رسد بشارتی
جان که در آفتاب شد هر گنهی که او کندبرق زد از گناه او هر طرفی کفارتی
شعله آفتاب را بر که و بر زمین است رنگنیست بدید در هوا از لطف و طهارتی
جان به مثال ذرهها رقص کنان در آفتابنورپذیریش نگر لعل وش و مهارتی
جان چو سنگ میدهد جان چو لعل میخردرقص کنان ترانه زن گشته که خوش تجارتی
قرص فلک درآید و روی به گوش جانهاسر ازل بگویدش بیسخن و عبارتی
آنک به هر دمی نهان شعله زند به روح برآن دل و زهره کو کز آن دم بزند اشارتی
محرم حق شمس دین ای تبریز را تو شهکشته عشق خویش را شاه ازل زیارتی