غزل شمارهٔ ۲۴۸۲
ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنیوی که دل تو چون حجر هان که قرابه نشکنی
عشق درون سینه شد دل همه آبگینه شدنرم درآ تو ای پسر هان که قرابه نشکنی
هر که اسیر سر بود دانک برون در بودخاصه که او بود دوسر هان که قرابه نشکنی
آن صنم لطیف تو گرچه که شد حریف تودست به زلف او مبر هان که قرابه نشکنی
تا نکنی شناس او از دل خود قیاس اواو دگر است و تو دگر هان که قرابه نشکنی
چونک شوی تو مست او باده خوری ز دست اوآن نفسی است باخطر هان که قرابه نشکنی
مست درون سینهها بر سر آبگینههانیک سبک تو برگذر هان که قرابه نشکنی
حق چو نمود در بشر جمع شدند خیر و شرخیره مشو در این خبر هان که قرابه نشکنی
با تبریز شمس دین گرچه شدی تو همنشینتا تو نلافی از هنر هان که قرابه نشکنی