غزل شمارهٔ ۲۴۷۶
هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یا فتیشرح نمیکنم که بس عاقل را اشارتی
فهم کنی تو خود که تو زیرک و پاک خاطریباده بیار و دل ببر زود بکن تجارتی
نای به نه دهان همیآرد صبح نالهایچنگ ز چنگ هجر تو کرد حزین شکایتی
درده بیدریغ از آن شیره و شیر رایگانشیر و نبید خلد را نیست حدی و غایتی
درده بادهای چو زر پاک ز خویشمان ببرنیست بتر ز باخودی مذهب ما جنایتی
باده شاد جان فزا تحفه بیار از سماتا غم و غصه را کند اشقر می سیاستی
عقل ز نقل تو شود منتقل از عقیلههادانش غیب یابد و تبصره و فراستی
جام تو را چو دل بود در سر و سینه شعلهایمست تو را چه کم بود تجربه یا کفایتی
دست که یافت مشربی ماند ز حرص و مکسبیسر که بیافت آن طرب کی طلبد ریاستی
شست تو ماهی مرا چله نشاند مدتیدام تو کرکس مرا داد به غم ریاضتی
قطره ز بحر فضل تو یافت عجب تبدلیپاکدلی و صفوتی توسعه و احاطتی
نفس خسیس حرص خو عاشق مال و گفت و گویافت به گنج رحمتت از دو جهان فراغتی
ترک زیارتت شها دان ز خری نه بیخریز آنک به جان است متصل حج تو بیمسافتی
هیچ مگو دلا هلا طاقت رنج نیستمطاق شو از فضول خود حاجت نیست طاقتی
طاقت رنج هر کسی داری و میکشی بسیطاقت گنج نیستت این چه بود خساستی
سر دل تو جز ولا تا نبود که بیگمانبر سر بینیت کند سر دلت علامتی
حشر شود ضمیر تو در سخن و صفیر تونقد شود در این جهان عرض تو را قیامتی
از بد و نیک مجرمان کند نشد وفای توز آنک تو راست در کرم ثابتی و مهارتی
جان و دل مرید را از شهوات ما و منجز ز زلال بحر تو نیست یقین طهارتی
متقیان به بادیه رفته عشا و غادیهکعبه روان شده به تو تا که کند زیارتی
روح سجود میکند شکر وجود میکندیافت ز بندگی تو سروری و سیادتی
بر کرم و کرامت خنده آفتاب توذره به ذره را بود نوع دگر شهادتی
جمله به جست و جوی تو معتکفان کوی توروی به کعبه کرم مشتغل عبادتی
پنج حس از مصاحف نور و حیات جامعتیاد گرفته ز اوستا ظاهر پنج آیتی
گاه چو چنگ میکند پیش درت رکوع خوشگاه چو نای میکند بهر دم تو قامتی
بس کن ای خرد از این ناله و قصه حزینبوی برد به خامشی هر دل باشهامتی