گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۶۳

آه چه دیوانه شدم در طلب سلسله‌ایدر خم گردون فکنم هر نفسی غلغله‌ای
زیر قدم می‌سپرم هر سحری بادیه‌ایخون جگر می‌سپرم در طلب قافله‌ای
آه از آن کس که زند بر دل من داغ عجببر کف پای دل من از ره او آبله‌ای
هم به فلک درفکند زهره ز بامش شرریهم به زمین درفکند هیبت او زلزله‌ای
هیچ تقاضا نکنم ور بکنم دفع دهدصد چو مرا دفع کند او به یکی هین هله‌ای
چونک از او دفع شوم گوشگکی سر بنهمآید عشق چله گر بر سر من با چله‌ای