غزل شمارهٔ ۲۴۶۱
چون دل من جست ز تن بازنگشتی چه شدیبیدل من بیدل من راست شدی هر چه بدی
گر کژ و گر راست شدی ور کم ور کاست شدیفارغ و آزاد بدی خواجه ز هر نیک و بدی
هیچ فضولی نبدی هیچ ملولی نبدیدانش و گولی نبدی طبل تحیات زدی
خواجه چه گیری گروم تو نروی من برومکهنه نهام خواجه نوم در مدد اندر مددی
آتش و نفتم نخورد ور بخورد بازدهدچون عددی را بخورد بازدهد بیعددی
بر سر خرپشته من بانگ زن ای کشته مندانک من اندر چمنم صورت من در لحدی
گرچه بود در لحدی خوش بودش با احدیآنک در آن دام بود کی خوردش دام و ددی
و آنک از او دور بود گرچه که منصور بودزارتر از مور بود ز آنک ندارد سندی