غزل شمارهٔ ۲۴۵۷
ای دل سرگشته شده در طلبِ یاوهرویچند بگفتم که مده دل به کسی بیگروی
بر سر شطرنجْ بُتی جامهکنی کیسهبُریبا چو منی سادهدلی خیرهسری خیرهشوی
برد همه رخت مرا نیست مرا برگ کهیآنک ز گنج زر او من نرسیدم به جوی
تا بخورد تا ببرد جان مرا عشق کهنآن کهنی کاو دهدم هر نفسی جان نوی
آن کهنی نوصفتی همچو خدا بیجهتیخوشگهری خوشنظری خوشخبری خوششنوی
خرمن گل گشت جهان از رُخت ای سرو رواندشمنِ تو جو دروی یارِ تو گندمدروی
جذب کن ای بادصفت! آبِ وجود همه رابرکش خورشیدصفت شبنمهای را ز گوی
ای تو چو خورشید ولی نی چو تفش داغکنیای چو صبا بالُطُفی نی چو صبا خیرهدوی
گر صفتی در دل من کژ شود آن را تو بکَنشاخ کژی را بکند صاحب بستان به خوی
گرچه شود خانه دین رخنه ز موش حسدیموش که باشد؟ برمد از دم گربه به موی
سبز شود آب و گلی چون دهدش وصل دلیدلبر و دل جمع شدند لیک نباشند دوی
پیشتر آ تا که نه من مانم این جا نه سخنظلمت هستی چه زند؟ پیش صبوحِ چو توی