غزل شمارهٔ ۲۴۴۴
چون درشوی در باغ دل مانند گل خوشبو شویچون برپری سوی فلک همچون ملک مهرو شوی
گر همچو روغن سوزدت خود روشنی گردی همهسرخیل عشرتها شوی گرچه ز غم چون مو شوی
هم مُلک و هم سلطان شوی هم خلد و هم رضوان شویهم کفر و هم ایمان شوی هم شیر و هم آهو شوی
از جای در بیجا روی وز خویشتن تنها رویبیمرکب و بیپا روی چون آب اندر جو شوی
چون جان و دل یکتا شوی پیدای ناپیدا شویهم تلخ و هم حلوا شوی با طبع می همخو شوی
از طبع خشکی و تری همچون مسیحا برپریگردابها را بردری راهی کنی یک سو شوی
شیرین کنی هر شور را حاضر کنی هر دور راپرده نباشی نور را گر چون فلک نُهتو شوی
شه باش دولت ساخته مه باش رفعت یافتهتا چند همچون فاخته جوینده و کوکو شوی
خالی کنی سر از هوس گردی تو زنده بینفسیاهو نگویی زان سپس چون غرقه یاهو شوی
هر خانه را روزن شوی هر باغ را گلشن شویبا من نباشی من شوی چون تو ز خود بیتو شوی
سر در زمین چندین مکش سر را برآور شاد کشتا تازه و خندان و خوش چون شاخ شفتالو شوی
دیگر نخواهی روشنی از خویشتن گردی غنیچون شاه مسکینپروری چون ماه ظلمتجو شوی
تو جان نخواهی جان دهی هر درد را درمان دهیمرهم نجویی زخم را خود زخم را دارو شوی