غزل شمارهٔ ۲۴۳۴
از دار ملک لم یزل ای شاه سلطان آمدیبر قلب ماهان برزدی سنجق ز شاهان بستدی
ماه آمدی از لامکان ای اصل کارستان جانصد آفتاب و چرخ را چون ذرهها برهم زدی
یک مشعله افروختی تا روز و شب را سوختیعذری به جرم آموختی نیکی خجل شد از بدی
از رشک پنهان ای پری در جان درآ تا دل بریای زهره صد مشتری ای سر لطف ایزدی
بخرام بخرام ای صنم زیرا توی کاندر حرمهم حسرت هر عابدی هم قبله هر معبدی
نقشی است بیمثل آن رخش پرنور پاک خالقشزلفی است مشکین طرهاش یا طیلسان احمدی
چون شمس تبریزی رود چون سایه جان در پی روددر دیده خاکش توتیا یا کحل نور سرمدی