غزل شمارهٔ ۲۴۱۲
چو مست روی توام ای حکیم فرزانهبه من نگر تو بدان چشمهای مستانه
ز چشم مست تو پیچد دلم که دیوانه استکه جنس همدگر افتاد مست و دیوانه
دل خراب مرا بین خوشی به من بنگرکه آفتاب نظر خوش کند به ویرانه
بکن نظر که بدان یک نظر که درنگریدرختهای عجب سر کند ز یک دانه
دو چشم تو عجمی ترک و مست و خون ریزندکه میزند عجمی تیرهای ترکانه
مرا و خانه دل را چنان به یغما بردکه میدود حسنک پابرهنه در خانه
به باغ روی تو آییم و خانه برشکنیمهزار خانه چو صحرا کنیم مردانه
صلاح دین تو چو ماهی و فارغی زین شرحکه فارغ است سر زلف حور از شانه