گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۹۹

ای از تو من برسته ای هم توام بخوردههم در تو می‌گدازم چون از توام فسرده
گه در کفم فشاری گه زیر پا به هر غمزیرا که می‌نگردد انگور نافشرده
چون نور آفتابی بر خاک ما فکندیو آن گاه اندک اندک باز آن طرف ببرده
از روزن تن خود چون نور بازگردیمدر قرص آفتابی پاک از گناه و خرده
آن کس که قرص بیند گوید که گشت زندهو آن کو به روزن آید گوید فلان بمرده
در جام رنج و شادی پوشیده اصل ما رادر مغز اصل صافیم باقی بمانده درده
ای اصل اصل دل‌ها ای شمس حق تبریزای صد جگر کبابت تا چیست قدر گرده