گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۹۷

ای گرد عاشقانت از رشک تخته بستهوی جمله عاشقانت از تخت و تخته رسته
صد مطرقه کشیده در یک قدح بکردهصد زین قدح کشیده چون عاقلان نشسته
یک ریسمان فکندی بردیم بر بلندیمن در هوا معلق و آن ریسمان گسسته
از آهوان چشمت ای بس که شیر عشقتهم پوست بردریده هم استخوان شکسته
دیدن به خواب در شب ماه تو را مبارکوز بامداد رویت دیدن زهی خجسته
ای بنده کمینت گشته چو آبگینهبشکسته آبگینه صد دست و پا بخسته
در حسن شمس تبریز دزدیده بنگریدمزه گفتم و ز غیرت تیر از کمان بجسته