غزل شمارهٔ ۲۳۹۴
از بس که مطرب دل از عشق کرد نالهآن دلبرم درآمد در کف یکی پیاله
افکند در سر من آنچ از سرم برآردنو کرد عشق ما را باده هزارساله
میگشت دین و کیشم من مست وقت خویشمنی نسیه را شناسم نی بر کسم حواله
من باغ جان بدادم چرخشت را خریدمبر جام مینبشتم این بیع را قباله
ای سخره زمانه برهم بزن تو خانهکاین کاله بیش ارزد وآنگه چگونه کاله
بربند این دهان را بگشا دهان جان رابینی که هر دو عالم گردد یکی نواله
نپذیرد آن نواله جانت چو مست باشدسرمست خد و خالش کی بنگرد به خاله
جانهای آسمانی سرمست شمس تبریزبگشای چشم و بنگر پران شده چو ژاله