غزل شمارهٔ ۲۳۶۳
ای ز هندستان زلفت رهزنان برخاستهنعره از مردان مرد و از زنان برخاسته
آتش رخسار تو در بیشه جانها زدهدود جانها برشده هفت آسمان برخاسته
جویهای شیر و می پنهان روان کرده ز جانوز معانی ساقیان همچو جان برخاسته
کفر را سرمه کشیده تا بدیده کفر نیزشاهد دین را میان مؤمنان برخاسته
تن چو دیوار و پس دیوار افتاده دلیدر بیان حال آن دل این زبان برخاسته
رو خرابیها نگر در خانه هستی ز عشقسقف خانه درشکسته آستان برخاسته
گرچه گوید فارغم از عاشقان لیکن از اوبر سر هر عاشقی صد مهربان برخاسته
شمس تبریزی چو کان عشق باقی را نمودخون دل یاقوت وار از عکس آن برخاسته