گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۴۸

فریاد ز یار خشم کردهسوگند به خشم و کینه خورده
برهم زده خانه را و ما راحمال گرفته رخت برده
بر دل قفلی گران نهادهاو رفته کلید را سپرده
ای بی‌تو حیات تلخ گشتهای بی‌تو چراغ عیش مرده
ای بی‌تو شراب درد گشتهای بی‌تو سماع‌ها فسرده
ای سرخ و سپید بی‌تو ماندممن زرد و شبم سیاه چرده
ای عشق تو پرده‌ها دریدهسر بیرون کن دمی ز پرده