گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۳۵

رندان همه جمعند در این دیر مغانهدرده تو یکی رطل بدان پیر یگانه
خون ریزبک عشق در و بام گرفته‌ستو آن عقل گریزان شده از خانه به خانه
یک پرده برانداخته آن شاهد اعظماز پرده برون رفته همه اهل زمانه
آن جنس که عشاق در این بحر فتادندچه جای امان باشد و چه جای امانه
کی سرد شود عشق ز آواز ملامتهرگز نرمد شیر ز فریاد زنانه
پر کن تو یکی رطل ز می‌های خداییمگذار خدایان طبیعت به میانه
اول بده آن رطل بدان نفس محدثتا ناطقه‌اش هیچ نگوید ز فسانه
چون بند شود نطق یکی سیل درآیدکز کون و مکان هیچ نبینی تو نشانه
شمس الحق تبریز چه آتش که برافروختاحسنت زهی آتش و شاباش زبانه