گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۱۸

مستی ده و هستی ده ای غمزه خمارهتو دلبر و استادی ما عاشق و این کاره
ما بر سر هر پشته گم کرده سر رشتهبیچاره تو گشته تو چاره بیچاره
صد چشمه بجوشانی در سینه چون مرمرای آب روان کرده از مرمر و از خاره
ای سنگ سیه را تو کرده مدد دیدهوی از پس نومیدی بشکفته گل از ساره
ای نور روان کرده از پیه دو چشم ماو اندیشه روان کرده از خون دل پاره