غزل شمارهٔ ۲۳۰۶
ناموس مکن پیش آ ای عاشق بیچارهتا مرد نظر باشی نی مردم نظاره
ای عاشق الاهو ز استاره بگیر این خوخورشید چو درتابد فانی شود استاره
آنها که قوی دستند دست تو چرا بستندزیرا تو کنون طفلی وین عالم گهواره
چون در سخنها سفت و الارض مهادا گفتای میخ زمین گشته وز شهر دل آواره
ای بنده شیر تن هستی تو اسیر تندندان خرد بنما نعمت خور همواره
تا طفل بود سلطان دایه کندش زندانتا شیر خورد ز ایشان نبود شه میخواره
از سنگ سبو ترسد اما چو شود چشمههر لحظه سبو آید تازان به سوی خاره
گوید که اگر زین پس او بشکندم شادمجان داد مرا آبش یک باره و صد باره
گر در ره او مردم هم زنده بدو گردمخود پاره دهم او را تا او کندم پاره