گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۹۵

سراندازان همی‌آیی نگارین جگرخوارهدلم بردی نمی‌دانم چه آوردی دگرباره
فغان از چشم مکارت کز اول بود این کارتکه پاره پاره پیش آیی و بربایی دل پاره
برای ماه بی‌چون را کشیدی جور گردون رامسلم گشت مجنون را که عاقل نیست این کاره
بیار آن جام پرآتش که تا ما درکشیمش خوشبه عشق روی آن مه وش برون از چرخ و استاره
بزن آتش به کشت من فکن از بام طشت منکه کار عشق این باشد که باشد عاشق آواره
اگر زخمی زنی از کین به قصد این دل مسکینبزن که زخم بردارد چه باید کرد بیچاره
دلم شد جای اندیشه و یا دکان پرشیشهبگو ای شمس تبریزی دلت سنگ است یا خاره