گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۸۶

ای تو برای آبرو آب حیات ریختهزهر گرفته در دهان قند و نبات ریخته
مست و خراب این چنین چرخ ندانی از زمیناز پی آب پارگین آب فرات ریخته
همچو خران به کاه و جو نیست روا چنین مروبر فقرا تو درنگر زر صدقات ریخته
روح شو و جهت مجو ذات شو و صفت مگوزان شه بی‌جهت نگر جمله جهات ریخته
آه دریغ مغز تو در ره پوست باختهآه دریغ شاه تو در غم مات ریخته
از غم مات شاه دل خانه به خانه می‌دودرنگ رخ و پیاده‌ها بهر نجات ریخته
جسته برات جان از او باز چو دیده روی اوکیسه دریده پیش او جمله برات ریخته
از صفتش صفات ما خارشناس گل شدهباز صفات ما چو گل در ره ذات ریخته
بال و پری که او تو را برد و اسیر دام کردبال و پری است عاریت روز وفات ریخته