گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۸۲

ای جان و دل از عشق تو در بزم تو پا کوفتهسرها بریده بی‌عدد در رزم تو پا کوفته
چون عزم میدان زمین کردی تو ای روح امینذرات خاک این زمین از عزم تو پا کوفته
فرمان خرمشاهیت در خون دل توقیع شدکف کرد خون بر روی خون از جزم تو پا کوفته
ای حزم جمله خسروان از عهد آدم تا کنونبستان گرو از من به جان کز حزم تو پا کوفته
خوارزمیان منکر شده دیدار بی‌چون را ولیاز بینش بی‌چون تو خوارزم تو پا کوفته
ای آفتاب روی تو کرده هزیمت ماه راو آن ماه در راه آمده از هزم تو پا کوفته
چون شمس تبریزی کند در مصحف دل یک نظراعراب او رقصان شده هم جزم تو پا کوفته