غزل شمارهٔ ۲۲۷۷
یک چند رندند این طرف در ظل دل پنهان شدهو آن آفتاب از سقف دل بر جانشان تابان شده
هر نجم ناهیدی شده هر ذره خورشیدی شدهخورشید و اختر پیششان چون ذره سرگردان شده
آن عقل و دل گم کردگان جان سوی کیوان بردگانبیچتر و سنجق هر یکی کیخسرو و سلطان شده
بسیار مرکب کشتهای گرد جهان برگشتهایدر جان سفر کن درنگر قومی سراسر جان شده
با این عطای ایزدی با این جمال و شاهدیفرمان پرستان را نگر مستغرق فرمان شده
چون آینه آن سینه شان آن سینه بیکینه شاندلشان چو میدان فلک سلطان سوی میدان شده
از هیهی و هیهایشان وز لعل شکرخایشاننقل و شراب و آن دگر در شهر ما ارزان شده
چون دوش اگر بیخویشمی از فتنه من نندیشمیباقی این را بودمی بیخویشتن گویان شده
این دم فروبندم دهن زیرا به خویشم مرتهنتا آن زمانی که دلم باشد از او سکران شده
سلطان سلطانان جان شمس الحق تبریزیانهر جان از او دریا شده هر جسم از او مرجان شده