غزل شمارهٔ ۲۲۷
به جان پاک تو ای معدن سخا و وفاکه صبر نیست مرا بیتو ای عزیز بیا
چه جای صبر که گر کوه قاف بود این صبرز آفتاب جدایی چو برف گشت فنا
ز دور آدم تا دور اعور دجالچو جان بنده نبودهست جان سپرده تو را
تو خواه باور کن یا بگو که نیست چنینوفای عشق تو دارم به جان پاک وفا
ملامتم مکنید ار دراز میگویمبود که کشف شود حال بنده پیش شما
که آتشیست که دیگ مرا همیجوشدکز او شکاف کند گر رسد به سقف سما
اگر چه سقف سما ز آفتاب و آتش اوخلل نکرد و نگشت از تفش سیه سیما
روان شدهست یکی جوی خون ز هستی منخبر ندارم من کز کجاست تا به کجا
به جو چه گویم کای جو مرو چه جنگ کنمبرو بگو تو به دریا مجوش ای دریا
به حق آن لب شیرین که میدمی در منکه اختیار ندارد به ناله این سرنا
خموش باش و مزن آتش اندر این بیشهنمیشکیبی مینال پیش او تنها