گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۵۲

بی‌دل شده‌ام بهر دل توساکن شده‌ام در منزل تو
صرفه چه کنم در معدن توزر را چه کنم با حاصل تو
شد جمله جهان سبز از دم توقبله دل و جان هر قابل تو
شد عقل و خرد دیوانه توبی‌علم و عمل شد عامل تو
مرغان فلک پربسته توهر عاقل جان ناعاقل تو
هاروت هنر ماروت ادبگشتند نگون در بابل تو
گردن بکشد جان همچو شترتا زنده شوم از بسمل تو
حل گشت ز تو هر مشکل جانماندم به جهان من مشکل تو
بنویس برات این مزد مراتا نقد کنم از عامل تو
از روز به است اکنون شب مااز تاب مه بس کامل تو
تا شب شتران هموار روندتا منزل خود با محمل تو
در منزل خود آزاد شونداز ظالم تو وز عادل تو
خامش کن و خود در یک دمه‌ایخامش نکند این قایل تو