غزل شمارهٔ ۲۲۳۳
ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح توآیی به حجرهٔ من و گویی که گَل برو
تو ماه تُرکی و من اگر تُرک نیستمدانم من این قدر که به تُرکی است آب سو
آب حیات تو گر ازین بنده تیره شدترکی مکن به کشتنم ای ترک ترکخو
رزق مرا فراخی از آنْ چشمِ تنگِ توستای تو هزار دولت و اقبال توبهتو
ای ارسلان قِلِج مَکِش از بهر خون منعشقت گرفت جملهٔ اجزام موبهمو
زخم قلج مبادا بر عشق تو رسداز بخل جان نمیکنم ای ترک گفت و گو
بر ما فسون بخواند ککجک ای قشلرنای سزدش تو سیرک سزدش قنی بجو
نام تو تَرک گفتم از بهر مغلطهزیرا که عشق دارد صد حاسد و عدو
دَک تور شنیدم از تو و خاموش ماندامغماز من بس است در این عشق رنگ و بو