گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۳۱

می‌دوید از هر طرف در جست و جوچشم پرخون تیغ در کف عشق او
دوش خفته خلق اندر خواب خوشاو به قصد جان عاشق سو به سو
گاه چون مه تافته بر بام‌هاگاه چون باد صبا او کو به کو
ناگهان افکند طشت ما ز بامپاسبانان درشده در گفت و گو
در میان کوی بانگ دزد خاستاو بزد زخمی و پنهان کرد رو
گرد او را پاسبانی درنیافتکش زبون گشته‌ست چرخ تندخو
بر سر زخم آمد افلاطون عقلکو نشان‌ها را بداند مو به مو
گفت دانستم که زخم دست کیستکو است اصل فتنه‌های تو به تو
چونک زخم او است نبود چاره‌ایآنچ او بشکافت نپذیرد رفو
از پی این زخم جان نو رسیدجان کهنه دست‌ها از خود بشو
عشق شمس الدین تبریزی است اینکو برون است از جهان رنگ و بو