غزل شمارهٔ ۲۲۲۵
شکر ایزد را که دیدم روی تویافتم ناگه رهی من سوی تو
چشم گریانم ز گریه کند بودیافت نور از نرگس جادوی تو
بس بگفتم: «کو وصال و کو نجاح؟»برد این کو کو مرا در کوی تو
از لب اقبال و دولت بوسه یافتاین لبان خشک مدحت گوی تو
تیر غم را اسپری مانع نبودجز زرههایی که دارد موی تو
آسمان جاهی که او شد فرش توشیرمردی کو شود آهوی تو
شاد بختی که غم تو قوت اوستپهلوانی کو فتد پهلوی تو
جست و جویی در دلم انداختیتا ز جست و جو روم در جوی تو
خاک را هایی و هویی کی بدیگر نبودی جذب های و هوی تو؟!
آب دریا تا به کعب آید وراکو بیابد بوسه بر زانوی تو
بس! که تا هر کس رود بر طبع خویشجمله خلقان را نباشد خوی تو