گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۱۹

من غلام قمرم، غَیر قمر، هیچ مگوپیش من، جز سخن شمع و شَکَر، هیچ مگو
سخن رنج، مگو، جز سخن گنج، مگوور از این بی‌خبری، رنج مبر، هیچ مگو
دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت:«آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو»
گفتم: «ای عشق! من از چیز دگر می‌ترسم»گفت: «آن چیزِ دگر، نیست دگر، هیچ مگو
من به گوش تو، سخن‌های نهان خواهم گفتسر بجنبان که بلی، جز که به سر، هیچ مگو
قمری، جان‌صفتی، در ره دل پیدا شددر ره دل، چه لطیف‌ست سفر! هیچ مگو»
گفتم: «ای دل! چه مه‌ست این؟» دل اشارت می‌کردکه «نه اندازهٔ توست این، بگذر، هیچ مگو»
گفتم: «این روی، فرشته‌ست، عجب یا بشرست؟»گفت: «این غَیر فرشته‌ست و بشر، هیچ مگو»
گفتم: «این چیست؟ بگو، زیر و زبر خواهم شد»گفت: «می‌باش چنین، زیر و زبر، هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانهٔ پرنقش و خیال!خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو»
گفتم: «ای دل! پدری کن، نه که این وصف خداست؟»گفت: «این هست، ولی جان پدر! هیچ مگو»