غزل شمارهٔ ۲۲۱
مرا تو گوش گرفتی همیکشی به کجابگو که در دل تو چیست چیست عزم تو را
چه دیگ پختهای از بهر من عزیزا دوشخدای داند تا چیست عشق را سودا
چو گوش چرخ و زمین و ستاره در کف توستکجا روند همان جا که گفتهای که بیا
مرا دو گوش گرفتی و جمله را یک گوشکه میزنم ز بن هر دو گوش طال بقا
غلام پیر شود خواجهاش کند آزادچو پیر گشتم از آغاز بنده کرد مرا
نه کودکان به قیامت سپیدمو خیزندقیامت تو سیه موی کرد پیران را
چو مرده زنده کنی پیر را جوان سازیخموش کردم و مشغول میشوم به دعا