گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۹۳

ای صید رخ تو شیر و آهوپنهان ز کجا شود چنان رو
چندانک توانیش تو می‌پوشمی‌بند نقاب توی بر تو
در روزن سینه‌ها بتابیدخورشید ز مطلع ترازو
اندر عدم و وجود افکندصد غلغله عشق که تعالوا
ای قند دو لعل تو خردسوزوی تیر دو چشم تو جگرجو
سی بیت دگر بخواست گفتنمستیش کشید گوش از آن سو
سی بیت فروختم به یک بیتبیتی که گشاده شد در آن کو