گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۸۳

به پیشت نام جان گویم زهی روحدیث گلستان گویم زهی رو
تو این جا حاضر و شرمم نباشدکه از حسن بتان گویم زهی رو
چو شاه بی‌نشان عالم بیاراستمن از شکل و نشان گویم زهی رو
چو نور لامکان آفاق بگرفتمن از جا و مکان گویم زهی رو
به پیش این دکان که کان شادی استمن از سود و زیان گویم زهی رو
به پیش این چنین دانای اسرارکژی در دل نهان گویم زهی رو
چو استاره و جهان شد محو خورشیدفسانه این جهان گویم زهی رو
اوان قاب قوسین است و ادنیحدیث خرکمان گویم زهی رو
از آن جان که روان شد سوی جانانبر هر بی‌روان گویم زهی رو
حدیثی را که جان هم نیست محرممن از راه دهان گویم زهی رو
چو شاهنشاه صد جان و جهانیمن از جان و جهان گویم زهی رو