غزل شمارهٔ ۲۱۸۰
از این پستی به سوی آسمان شوروانت شاد بادا خوش روان شو
ز شهر پرتب و لرزه بجستیبه شادی ساکن دارالامان شو
اگر شد نقش تن نقاش را باشوگر ویران شد این تن جمله جان شو
وگر روی از اجل شد زعفرانیمقیم لاله زار و ارغوان شو
وگر درهای راحت بر تو بستندبیا از راه بام و نردبان شو
وگر تنها شدی از یار و اصحاببه یاری خدا صاحب قران شو
وگر از آب و از نان دور ماندیچو نان شو قوت جانها و چنان شو