گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۷۴

ای یار قلندردل دلتنگ چرایی تواز جغد چه اندیشی چون جان همایی تو
بخرام چنین نازان در حلقه جانبازانای رفته برون از جا آخر به کجایی تو
داده‌ست ز کان تو لعل تو نشانی‌هاآن گوهر جانی را آخر ننمایی تو
بس خوب و لطیفی تو بس چست و ظریفی توبس ماه لقایی تو آخر چه بلایی تو
ای از فر و زیبایی وز خوبی و رعناییجان حلقه به گوش تو در حلقه نیایی تو
ای بنده قمر پیشت جان بسته کمر پیشتاز بهر گشاد ما در بند قبایی تو
از دل چو ببردی غم دل گشت چو جام جموین جام شود تابان ای جان چو برآیی تو
هر روز برآیی تو با زیب و فر آیی تودر مجلس سرمستان باشور و شر آیی تو
شمس الحق تبریزی ای مایه بینایینادیده مکن ما را چون دیده مایی تو