گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۷۲

هم آگه و هم ناگه مهمان من آمد اودل گفت که کی آمد، جان گفت مه مه‌رو
او آمد در خانه‌، ما جمله چو دیوانهاندر طلب آن مه‌، رفته به میان کو
او نعره‌زنان گشته‌، از خانه که این جایمما غافل از این نعره‌، هم نعره‌زنان هر سو
آن بلبل مست ما‌، بر گلشن ما نالانچون فاخته ما پران‌، فریادکنان کوکو
در نیم‌شبی جسته‌، جمعی که چه دزد آمدو آن دزد همی‌گوید دزد آمد و آن دزد او
آمیخته شد بانگش با بانگ همه زان‌سانپیدا نشود بانگش در غلغله‌شان یک مو
و هو معکم یعنی با توست در این جستنآنگه که تو می‌جویی هم در طلب او را جو
نزدیک‌تر است از تو با تو چه روی بیرونچون برف گدازان شو خود را تو ز خود می‌شو
از عشق زبان روید جان را مثَل سوسنمی‌دار زبان خامش از سوسن گیر این خو