گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۴۸

جان و سر تو ای پسر نیست کسی به پای توآینه بین به خود نگر کیست دگر ورای تو
بوسه بده به روی خود راز بگو به گوش خودهم تو ببین جمال خود هم تو بگو ثنای تو
نیست مجاز راز تو نیست گزاف ناز توراز برای گوش تو ناز تو هم برای تو
خیز ز پیشم ای خرد تا برهم ز نیک و بدخیز دلا تو نیز هم تا نکنم سزای تو
هم پدری و هم پسر هم تو نیی و هم شکرکیست کسی بگو دگر کیست کسی به جای تو
بسته لب تو برگشا چیست عقیق بی‌بهاکان عقیق هم تویی من چه دهم بهای تو
سایه توست ای پسر هر چه برست ای پسرسایه فکند ای پسر در دو جهان همای تو