غزل شمارهٔ ۲۱۳۵
ای شعشعه نور فلق در قبه مینای توپیمانه خون شفق پنگان خون پیمای تو
ای میلها در میلها وی سیلها در سیلهارقصان و غلتان آمده تا ساحل دریای تو
با رفعت و آهنگ مه مه را فتد از سر کلهچون ماه رو بالا کند تا بنگرد بالای تو
در هر صبوحی بلبلان افغان کنان چون بیدلانبر پردههای واصلان در روضه خضرای تو
ای جانها دیدارجو دلها همه دلدارجوای برگشاده چارجو در باغ باپهنای تو
یک جو روان ماء معین یک جوی دیگر انگبینیک جوی شیر تازه بین یک جو می حمرای تو
تو مهلتم کی میدهی می بر سر می میدهیکو سر که تا شرحی کنم از سرده صهبای تو
من خود کی باشم آسمان در دور این رطل گرانیک دم نمییابد امان از عشق و استسقای تو
ای ماه سیمین منطقه با عشق داری سابقهوی آسمان هم عاشقی پیداست در سیمای تو
عشقی که آمد جفت دل شد بس ملول از گفت دلای دل خمش تا کی بود این جهد و استقصای تو
دل گفت من نای ویم نالان ز دمهای ویمگفتم که نالان شو کنون جان بنده سودای تو
انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکمحمدا لعشق شامل بگرفته سر تا پای تو